برگ گل های بهاریکشیده می شوندبر شاخسار'>سار اشک بلندسنگها بر کلاغزده می شودبه چادر سیاهشانرد نمی شوندهمه چیز بی قرار استهمه چیز بی حساب و کار استبهراهی وکه نگاهی.نمی افتد به آنو سالهاست نگاهی نمی افتداینشاخسار بلند دراشک خویش غوطه ور استو کسی سر بر شانه او نمی گذاردو جانداری بر آن گذر نمی کندکلاغ ها در هیجان خویش اندو کسی به آنها اعتنا نمی کندکسی انگارمواظب کارهای آنان استکه رنگخوشی نبیننداز آغوش بادشچیزی نمی آید ونمی افتدو نمی خواندسنگها بر کلاغزده می شودبه چادر سیاهشانرد نمی شوندهمه چیز بی قرار استهمه چیز بی حساب و کار استاشک خویشچونان پرنده ای درنغمه ایآورده پیش
برچسب:
نویسنده: یگانه دادخواه
تاريخ: شنبه
11 تير
1401 ساعت: 21:29