خرید بک لینک
برگ گل های بهاریکشیده می شوندبر شاخسار'>سار اشک بلندسنگها بر کلاغزده می شودبه چادر سیاهشانرد نمی شوندهمه چیز بی قرار استهمه چیز بی حساب و کار استبهراهی وکه نگاهی.نمی افتد به آنو سالهاست نگاهی نمی افتداینشاخسار بلند دراشک خویش غوطه ور استو کسی سر بر شانه او نمی گذاردو جانداری بر آن گذر نمی کندکلاغ ها در هیجان خویش اندو کسی به آنها اعتنا نمی کندکسی انگارمواظب کارهای آنان استکه رنگخوشی نبیننداز آغوش بادشچیزی نمی آید ونمی افتدو نمی خواندسنگها بر کلاغزده می شودبه چادر سیاهشانرد نمی شوندهمه چیز بی قرار استهمه چیز بی حساب و کار استاشک خویشچونان پرنده ای درنغمه ایآورده پیش

برچسب: نویسنده: یگانه دادخواه تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 21:29

سالهاست گرداز دامن دیگرچشمه سارنمی رویددرختان مرطوبینیستناشکی درچشمانشان نیست از جاده ها عشقی فوران نگاه و چراغ های  نمناکی نیست از  برگی در آغوش بادنمی ریزد از اوصافشان .سایه ها فرو می غلطند در در کلاغهانمی گذرد کوچه به کوچه زار زمستان نگاهیبه سنگینی بهار و برف ها نیستنمی افتدچادرت سنگینی به بهاربهار  نمی شودرها نمی شوداین باد در بهار...باد نامهایت را می برنداز عاشقی تا عاشقی و به یاد بهار با اشک هایت بر می خیزند  چشمه سارباید اشک ریخت.    

برچسب: نویسنده: یگانه دادخواه تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 21:29

به یکبارهزنی خود را زند در موجبیآرامو خود رامی کشد پنهانکنار ساحلخاموش***که پیدا نایدآن بیماری پلهبه چشم غیردر آییناین دالانزنی بیمار و عشق آمیزدرون حال خود پنهانتن خسته زپلهمی کشد بالادر آنجا می کندسیر و سیاحتجسم و جان عاشق خود راشبیه جسم و جان مندرسدر لرزش بیرونآیینهو در دهلیز دالانمی شود پنهانتن خستهنمای پای خودپنهاندرون حال آیینهز خود بگذاشترنگی روی آینهشبیه موج دریاییکه نقاشی کندبار تن خود رابه روی صفحه دریاو آرام از کنارپله دهلیزو آرام بگذرد از ساحل رنگیش.و چون دل طوفانلرزان در درونشیب  آیینه.و چون بیماری گمگشته درسرداب آیینه.

برچسب: نویسنده: یگانه دادخواه تاريخ: شنبه 11 تير 1401 ساعت: 21:29

صفحه بندی